| وبلاگ من |
|
وبلاگ من ایمیل من |
| نویسنده |
|
مهدی (209) |
| موضوعات |
|
عمومي (26) طنز (13) داستانک (10) دارم از خودم می نویسم (34) عکس (14) شاعرانه (49) آخرین خبر (3) کوتاه اما خواندنی ... (23) دیدنیها (6) با اولین فضانورد ایرانی (17) متولد ۶۰ (6) دست نوشته های من ... (1) |
| ماهنامه |
|
تیر 1388 (1) خرداد 1388 (1) اردیبهشت 1388 (4) فروردین 1388 (7) اسفند 1387 (9) بهمن 1387 (3) دی 1387 (6) آذر 1387 (2) آبان 1387 (2) شهریور 1387 (2) مرداد 1387 (2) تیر 1387 (2) خرداد 1387 (4) اردیبهشت 1387 (3) فروردین 1387 (1) اسفند 1386 (4) بهمن 1386 (3) دی 1386 (3) آذر 1386 (2) آبان 1386 (1) |
| صفحات |
| جستجو |
| آمار وبلاگ .. |
|
بازدید های امروز : بازدید های دیروز : كل بازدید ها : كل نظر ها : كل مطالب : |
چشمات و فردا میبینم...
سرت و بذار رو شونم و آروم بخواب، گل بهار
من پیشتم تا خودِ صبح، چشمات و آروم هم بذار
اونقده بیدار میمونم، تا وقتی خوابت ببره
وقتی میخوابی رویا هم، نازِ نگات و میخره
کابوس و زندون میکنم، خوابِ بد و میسوزونم
مثل یه گنجیشکِ کوچیک، آروم بخواب مهربونم
دستات تو دستای منه، عزیزِ خوبِ نازنین
چشمات و آروم هم بذار، رو شاپره، ابرا بشین
تا صبح برات شعر و غزل، لالای عشق میخونم
چشمات و آروم هم بذار، من اینجا بیدار میمونم
حافظِ خوابِ تو میشیم، من و خدای خوبِ دل
چشمات و فردا میبینم، خوب بخوابی، شبت بخیر
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -
سر راه که میآیی...
سر راه که میآیی... کمی ابرها را با دست کنار بزن... با سر انگشتانت... به نرمی...
همانگونه که گاهی موهای پریشانم را کنارمیزدی...!
سر راه که میآیی... مشتی ستاره بچین... از همانها که دم دستترند...! ستارههای ریز و درشت... یک کف دست هم آفتاب از شرقیترین آسمان دیدگانت با خود بیاور... برای فردا روزی لازمش دارم...
سر راه که میآیی... گل نچین... هر چه گلبرگ با باد بر خاک تنت افتاده است جمع کن... کافی است روی سبزهها قدمی بزنی... همه جا هست... شقایق و نرگس و لالهی پرپر...
دلم میخواست یک قدح آسمانی داشتم... یادت هست؟! که پر از اشک چشم باشد... اشکهایی که روزی گونهات را خیس میکرد...! و نمیدانستیم اشک من است یا تو که گونههامان خیس است...! از سر شوق بود یا غربت از یاد رفتهمان...؟
آری گلبرگها را در آن میریزم... میمانند...! باران اشک شور است... برگ گلها تازگی غریبی میگیرند...
سر راه که میآیی... نزدیک پنجره که رسیدی مرا صدا بزن... به نام... آرام... مثل آن وقتها... دستت پر است با این همه ره آورد... من به پیشوازت میآیم، از پشت پنجره...
سر راه که میآیی...! یادم آمد...! سر راهت ایستادهام تا مرا با خود بیاوری...
بیا در غروب یک روز بهاری... در خردادماه... وقتی که هوای خانه پر از بوی رازقی و شب بو و یاس است... آرام و آهسته... بی آنکه کلامی بگویی...
بیا... از راه برس... مثل نسیم که پیش از آنکه فکر کنی روی پوستت می نشیند...
بیا... بی خبر بیا... مثل رگبار بهاری... که تا چشم بر هم بزنی لایهای شبنم روی پوستت مینشاند...
بیا از راه برس... آرام و بیخبر... اگر بگویی که این گونه خواهی آمد...
من قرار میگیرم... باور کن... فقط بگو که می آیی...؟!
هنگام غروب... بیخبر... آرام... و من ایمان خواهم آورد که میآیی...
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -
هر کسی پس از تو آمد...گفتی از عشقم حذر کن، چه بد کردم، نکردم.
یادم و از سر به در کن، چه بد کردم، نکردم.
روز اول گفته بودی، ولی از تو نشنیدم.
توی آیینهی دیروز کاشکی فردا رو می دیدم.
با تو عشق آمد و گم شد، هرچه بود زیر و زبر شد.
لحظههام خالی و خسته زندگی بیهوده تر شد.
گفتی از عشقم حذر کن، چه بد کردم، نکردم.
فکر آزار و خطر کن، چه بد کردم، نکردم.
عشق اولین تو بودی، با تو من عشق و شناختم.
ای تو عشق آخرینم، رفتی و درد و شناختم.
با تو من عشق و شناختم، با تو من زندگی ساختم.
از کسی گلایهای نیست، اگه باختم به تو باختم.
گفتی از عشقم حذر کن، چه بد کردم، نکردم.
عشقم و از سر به در کن، چه بد کردم، نکردم.
هر کسی پس از تو آمد، خلوت من و به هم زد.
تو رو باز به یادم آورد، اگه از عاطفه دم زد.
هر کسی پس از تو آمد، خلوت من و به هم زد.
سرنوشت من نبوده سرنوشتی که رقم زد.
روز اول گفته بودی، ولی از تو نشنیدم...
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -
انگار بر دیوار شیشه ای روحم با الماس وجودت خط میکشی ... !
کدامین کلام ترا به زوال گلدانهای بی گل برد...؟
در کدامین مکان و کدامین زمان، خود را جا گذاشتهایم...!
خودم را، من را، خودِ صبورم را، منِ انتظارم را...!
کدامین قصه را ناتمام خواندیم؟ کدامین گناه، دل زخم خوردهام را بیش از این به جراحت کشید...؟
در کدامین زمان صبوری را گم کردهام...؟
کدامین باد با وزیدنش عطر ترا به دشتهای کوچ برد...؟
ترا در همین نزدیکیهای بودن حس میکنم... عطر بودنت را... نگاههای پر از سوالهای بیجوابت را...!
در مقتل کدامین قاتلی به قتل رسیدهام...؟
بی تو اینبار، به دیوار شیشهای روحم که با الماس وجودت خط کشیدی، مینگرم...!
یادگاریهایت چه زیبایند...
روحم دیگر در کالبد تنم نمیگنجد...
فکرم به همه جا سرک میکشد... ذهنم را خلاءی پر میکند...!
صدایی در من جاریست... صدایی که هر لحظه شنیدنش جانم را صیقل میدهد...
دیگر بی تو زیر باران نخواهم رفت، دیگر بی تو نامی بر زبانم جاری نیست...
و تنها یاد توست که بر ذهنم ملکه افکارم میگردد و هر لحظه دلم برایت تنگ میشود...!
بی تو تنم در خود مچاله میشود... قلبم را دردی فرا میگیرد...
بی تو دیگر پشت هیچ پنجرهای هم باران نمیبارد، زمان را گم کردهام...
نمیدانم چرا بی جهت دلم برایت شور را میزند...
همانند دلهرهای جانم را از خود پر میکند...
و من نگرانم برای تو...
برای آیندهات... از بودن با من...
و من بی تو غمگین میشوم...
نازنینم اگر نباشی بی تو دیگر هیچ پرندهای نوای شادی سر نمیدهد...
کاش... لمس دستانت سر آغاز دنیا بود...!
یادت هست؟ روزی که همیشه دستانت در پشت دستانم خیس عرق میشد، از شرمی پنهانی...؟
یادم هست، حریم امن دستانت برای دستانم...
یادم هست، روزی که نگاهت دلم را به شوقی عجیب آورد...
روزی که اولین کلام دوستت دارمها را از زبانت شنیدم...
آه... دوستت دارمها...
روزی که با تو هم قدم لحظههامان شدم...
روزی که اولین دیدارمان بود...
انگار که روز پیشین بود...!
هرگز انقدر دلتنگت نبودهام...
هرگز انقدر دلواپست نبودهام...
هرگز انقدر نگرانت نبودهام...
هرگز فکر نمیکردم روزی تو هم نفسم باشی...
هرگز خیال نمیکردم که تو یک روز همه چیزم باشی...!
چه کسی فکرش را میکرد، من و تو یک روز هم قسم باشیم! هم نفس... هم دل... هم اندیش... هم صدا...
دل من هر لحظه ترا در انتظار است...
دل من هر زمان ترا در هر مکانی جستجوگر است...
و هر چه دارم و ندارم... همه دینم... همه آینم... همه چیزم... همه وجودم دیگر از برای تو است...!
و تو خود میدانی که کسی جز تو هرگز در من اجازه جولانی نخواهد داشت...
نه در ذهنم... نه در گوشه گوشهی قلبم... نه در کلامم... نه در صبحانه تنم... و تو تنها صداقت گفتار منی... که هرگز به تو دروغی نگفتهام...
تو را همیشه در قلبم نگه داشتهام... و تو یگانه آرمان من از برای منی...
برای زیستنی شاد...
کاش... لمس دستانت سر آغاز دنیا بود...!
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -
امشب هم نبودی و بی تو باران بارید و بارید...
دوست داشتم از دوست داشتنیهایم بنویسم.
از آنچه سرپایم نگه میدارد.
آنچه که هر روز صبح به عشقش از خواب بیدار میشوم...
آنچه هر شب با یادش میخوابم و اگر خستگیهایم بگذارند، شب خوابش را میبینم.
اما هر چه گشتم نیافتمش...
گفتم شاید آنقدر دور است که نمیبینمش، ولی از کدام جهت باید بروم تا بیابمش؟
اصلا آن چیست که آنقدر دوستش دارم...؟
صبح که از خواب بلند میشوم... آنقدر خستهام که انگار نخوابیدهام، تو هم این طور شدهای؟
تا به حال خواب دیدهای که نیمه رهایت کرده باشد...؟
دیدهای که از چیزی میگریزی؟ و هر چه بیشتر تلاش میکنی به نتیجه نمیرسی و بعد صبح که از خواب بلند میشوی، گویی واقعاً دویدهای؟
تمام بدنت خسته و کوفته است و توان ایستادن نداری؟
پیشترها راه میرفتم... سر تا سر روز را، از کجا تا کجا، آنقدر راه میرفتم که دیگر...!
راستش را بخواهی یادم نمیآید... بعد از آن همه راه رفتن به کجا میرسیدم...
اما فکر کنم میرسیدم.
آنروزها باران هم بیشتر میبارید... بیشتر از امروز که بارید...!
زیاد و تند، آنقدر زیاد که سر تا پا خیس میشدم...
وقتی زیر باران راه بروی و دانههای درشتی که هنوز به زمین نرسیدهاند... تا چرکین بودن آن را یادآور شوند، به صورتت بخورند.
آنوقت معلوم نمیشود صورتت از قبل خیس بوده و خودت باریدهای، و عابرهایی که با چترهای بازشان تندتند راه میروند تا خیس نشوند... متوجه اشکهایت هم نمیشوند...!
دیگر مثل آنروزها بارانی نمیبارد که دیگر خود باریدهام، بیشتر از همیشه باریدهام...!
دیگر راه رفتن هم بی تو لذت ندارد... زود خسته میشوم، یا باید کنار خیابان، پارکی برای نشستن گیر بیاورم یا به ماشین های آهنی که با سرعت از وسط خیابان ویراژ میدهند، مقصدم را بگویم...!
آنروزها دلم برای بقیه بیشتر از این روزها تنگ میشد ولی اینبار فرق دارد...
دلم فقط برای تو تنگ میشود...
دلم فقط به هوای تو میبارد... بعد از آن همه راه رفتن یکدفعه احساس میکردم یکی دو ساعت چقدر زیاد است...!!! از وقتی تو را ندیدهام...!
که وقتی با تو بودم... هفت هشت ساعت، چشم برهم زدنی بود...
راستی تو دلت برای من تنگ نشده است؟
آخرین باری که بهیادم بودی کی بود؟
اصلا یادت میآید کسی به اسم من؟
من گاهی به یاد تو میافتم...
وقتی راننده نادانی بعد از بوق ممتد مرا به خود میآورد... و سرش را از پنجره بیرون میکند و چیزهایی میگوید که دیگر به شنیدنشان عادت کردهام، وقتی...
میدانی دلم چه میخواهد...؟ برایت میگویم...!
دلم لک زده است برای نفسنفس زدن زیر باران، وقتی سربالایی ولیعصر را تندتند میروی، برای عقب عقب راه رفتنت تا چشم در چشم من باشی. دلم لک زده برای نگران شدنهایم... امامزاده صالح... تجریش... وقتی ساعت یازده شده باشد... حیاط امامزاده دیگر لطفی بی تو ندارد، یادت هست چادر نماز گلگلی را...؟
یادت هست...؟؟؟
وقتی که تو حیاط خانه بنشینی گوشهای و کاپیشنم را روی صورتت بکشی و یک دل سیر گریه کنی.
آنقدر که نگرانت شوم...
حداقل به هم راستش را بگوییم...
آخرین باری که از خودت سراغ گرفتی کی بود...
آخرین باری که سراغ دل تنگت رو گرفتی...؟
آخرین باری که عقدههایت را فریاد زدی بدون آنکه به آدمهای دور و برت نگاه کنی کی بود؟
دلم میخواد فریاد بزنم... شاید اینکار را کردم... یکی از همین روزها...
دلم هوای یک جای مقدس رو داره... جایی که بشه آرام گریست... جایی که همگان همانند خود آدمی صورتشان خیس است و کسی دیگر نگران باریدن نیست!
وقتی چشمانت بارانی است... دیگر چه فرقی میکند...؟ زیر باران باشی یا در کویری بیمحبت که از بیمهری باران خشک است و از آن آفتاب تموز صورتت پوست میاندازد و تمام تنت را میسوزاند...
دیگر چه فرقی میکند...؟ آبان باشد یا آذر... دی باشد یا بهمن... پانزدهم باشد یا بیست و ششم یا که نه چهاردهم!!! یا که ماه من... یا که ماه تو...!!!
پاهایم پر از آبله میشود وقتی از فرط خستگی راه تمام زندگی را سرابی بیش نمیبینم و با پاهای خسته تمام بیابان زندگی را پیمودهام...! و کسی نباشد تا پاهایم را در آغوش بگیرد و ببوسد و ببوید، دیگر چه فرقی میکند من باشم... یا نباشم...؟
خودم پاهایم را نوازش خواهم کرد، از آنها تشکر می کنم بابت راهی که پیمودند...
شاید تو هم دیگر خود منی و یا من توام...؟؟؟
دیگر چه فرقی میکند... من باشم یا تو که تمام پهنای صورتش از اشک نمناک است...
شاید تو چهره شکسته من در آینهایی؟؟؟
شاید...
و چقدر گشتم، و آیینهای نبود...
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -
رفتم و مرگ من... عجب تماشایی است...
مینویسم از نبودنت... مینویسم از رفتنم... مینویسم چون که روزی برای تو مینوشتم...
که دیگر به واژهها بدهکار نباشم...
دیگر با نبودنت، با باران چشمهایم چه کنم؟
باز هم ببارم، باز هم ببارم که مقدار دوست داشتنمان را محک بزنیم؟
این روزها چقدر محک میخوریم... محک میخورم... عیارم چند است...؟
وقتی برای تو و از تو می نویسم عنان خود را از دست میدهم.
نوعی تکامل را در خود حس میکنم، آن دیگری میشوم که با آنچه در جامعه عرضه میکنم و میشناسانم تفاوت دارد...!
و این تنها بخاطر این است که با تو میگویم... تو میشوم... رها میشوم...
رها میشوم از زمین و زمان. از همه چیز و همه کس، ترا حس میکنم، سپس دستانت را در پشت پنجههایم که مینویسد، حس میکنم، تو مرا به سفر در کاغذ سفید، یاوری!
صدایت... صدایت را میشنوم که می گویی بنویس و میخواهی که بنویسم...
بنویسم از خودم... از روزگارم... از نبودنت... از رفتنم... از تنها شدنم... از زوایای وجودم... وقتی همه میخواهند ننویسم... تویی که میگویی بنویسم...
بنویسم و از پردهپرده تو در توی پنهان ترانههای جانم پرده بردارم.
از آن آتش که در درونم طوفان بپا کرده، با تو از رمز و رازش بگویم و آیههایی را بخوانم و ترا به خویشتن هدیه کنم.
پس مینویسم ای نازنینم... برای تو... از تو... مینویسم.
هر انسان در خویشتن خود ترانهای دارد...!
آنکه آتش را از خدایان دزدید و به زمین آورد و به انسان بخشید تا گرمی را حس کند و ترانهها از جانب خدایان محکوماند که در درون انسان به زنجیر کشیده شوند...! محکوماند... با تکرار و تکرار... تا همیشه هستی.
و از افسون نگاه تو....! روحم از چشمه نوش تو نوشید و از تو سرشار شد و افسانه به واقعیت پیوست...!
و تو را در مکاشفه همیشگی خویش سهیم ساخت...!
و این ترانهی مظلوم وجود من نیز برای خدایان حاکم بر این جهان که همیشه و مدام وجود دارند به زنجیر کشیده شد.
با تو گفتم...
شاید پژواک پیچیده در کوه شده باشد که هر چند بگوش میرسد...! اما مفهوم خود را از دست داده، شاید...
اکنون بر بلندای آرمانهایمان... در کنار تک درخت آرزوهایمان، کنار خانه، خانه بی در و دیوار، خانهای که یک نیمکت بود و تو و من، کنارش ایستادهام... شاید که تو بیایی...
بیایی و ترا با خود به سرزمین رویاهایم ببرم.
آنجا که آسمانش همیشه آبیست...
زمینش همیشه سرسبز، نمیدانم شاید هوس باران کردی...
باشد عزیزم... باشد... باشد...
آرزو میکنیم...
با هم در زیر نمنم باران قدم میزنیم، بر فرش برگهای پاییزی... و خشخش برگها زیر پاهایمان... پاهایت... برگهایی که زیر پاهای تو مینهادم... که دیگر صدایی هم ندارند...
ولی... ولی دستهایم را رها نکن... میترسم... میترسم، وقتی با دستهایم قهر میکنی... می ترسم در سرزمین رویاهایم گم شوم... و دیگر ترا هرگز نداشته باشم...
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -
مرا به مرگی دوباره خواندهاند...و این بار نیز منم... مردی که در پشت پنجره غبار گرفته کلامش نشسته است و بر روی آن نوشته است، ببار باران، ببار از صداقت گفتاری که در تو جاری است... ببار از آنچه باید بگویی... انگار که دگر بار به مرگی دوباره مرا خواندهاند...! مرا به گفتاری تازهتر... به واژهایی که هیچ گاه در هیچ محفلی خوانده نشده است...! و من اینک برای تو میگویم... که چه ثانیههایی را با یاد تو تنفس کردهام... و حال که باید بروم... از دلتنگیهایم خواهم گفت... از نبودنت، از رفتنم... و حالا باید بگویم، من رفتم... میروم جایز نیست... من رفتم...
روزی که بروم و تو نباشی روز مرگ من است...! و مرگ من...! عجب تماشایی است...!
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -
نمیخواستم که بمونم، بسوزی به ساز دلم
سفرت بخیر، اگه میری از اینجا تک و تنها تا یه شهر دور
برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور، به یه دنیا نور
سفرت بخیر، برو گر شکستی زِ من میتونی دوباره بساز
از دلی شکسته، نا امید و خسته تو بازم غروب
نمیخوام بیام، نمیخوام میون تاریکی من تو حروم بشی
نمیخوام ازت، نمیخوام مثله یه شمع بسوزی برام تو تموم بشی
برو تا بزرگی، میخوام که فقط آرزوم بشی، آرزوم بشی
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -
پری ناز کوچولو ...
پری ناز کوچولو... رفتی خونه ام شده ویروون
دلم از بی کسی خونه، نمی تونه که بخونه
حرفای نگفته مونده، ولی دل باید بدونه
اون که رفته، دیگه رفته، نمی خوام دیگه بمونه
نمی خوام که باز بیایی، اون چشات و من ببینم
خاطرات باز جون بگیرن، باز دوباره من بمیرم
نمی خوام که باز بیایی، توی تاریکیم بسوزی
آخه حیفِ تو عزیزم، که با من، با من بمونی
عزیزم، سرت سلامت، هرجا رفتی، هرجا هستی
برو که دنیا دو روزه، قلب تو هیچ وقت نسوزه
نازنین، این و نخوندم، که تو رو گریوون ببینم
الهی برات بمیرم، اشکت و هیچ وقت نبینم
عزیزم، این و می خونم، که دلم آروم بگیره
آخه طفلکی می سوزه، طفلکی بی تو می سوزه
پری ناز کوچولو... نگو قسمت ام همین بود
نگو سرنوشت نوشته، سهم من از تو همین بود
عزیزم، غمت نباشه، برو که رو به رو نوره
برو ما تنها می شینیم، واسه ی عشقت می میریم
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -
عسل بانوی ...
عسل بانو، هنوزم پیش مایی
اگر چه دست تو، تو دست من نیست
هنوزم با تو ام، تا آخرین شعر
نگو وقتی واسه عاشق شدن نیست
حالا هرجا که هستی، باورم کن
بدون با یاد تو، تنها ترینم
هنوزم زیر رگبار ترانه
کنار خاطرات تو می شینم
عسل بانو، عسل گیسو، عسل چشم
من و یاد خودم بنداز دوباره
بذار از ابر سنگین نگاهم
بازم بارون دلتنگی بباره
تو رفتی بی من، اما من دوباره
دارم از تو، برای تو می خونم
سکوت لحظه های تلخ و بشکن
نذار اینجا تک و تنها، بمونم
حالا هر جا که هستی، باورم کن
بدون با یاد تو تنها ترینم
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -