کاش می شد به زمانی برگردم که تمام غمم ، شکستن نوک مدادم بود

!!!...از غزل باختگان می ترسم

وبلاگ من
وبلاگ من
ایمیل من
[yahoo]

Image hosted by TinyPic.com سه ره پیداست: نخستین راه، نوش و راحت و شادی. به ننگ آغشته، اما رو به باغ و شهر و آبادی. دو دیگر راه، نیمش ننگ، نیمش نام. اگر سر بر کنی غوغا، اگر دم برکشی فریاد. سه دیگر راه، بی برگشت، بی فرجام. من اینجا بس دلم تنگ است، و هر سازی که می بینم بد آهنگ است. بیا ره توشه برداریم، قدم در راه بی برگشت بگذاریم. ببینیم آسمان هر کجا، آیا همین رنگ است؟
نویسنده
مهدی (259)

موضوعات
طنز (14)
عکس (18)
دیدنیها (7)
عمومی (27)
شاعرانه (58)
متولد ۶۰ (6)
داستانک (12)
آخرین خبر (3)
دکتر علی شریعتی (2)
کوتاه اما خواندنی ... (32)
با اولین فضانورد ایرانی (17)
دارم از خودم می نویسم (50)
دست نوشته های من ... (1)

ماهنامه
اسفند 1388 (6)
بهمن 1388 (6)
دی 1388 (8)
آذر 1388 (13)
آبان 1388 (10)
مهر 1388 (4)
شهریور 1388 (1)
مرداد 1388 (2)
تیر 1388 (1)
خرداد 1388 (1)
اردیبهشت 1388 (4)
فروردین 1388 (7)
اسفند 1387 (9)
بهمن 1387 (3)
دی 1387 (6)
آذر 1387 (2)
آبان 1387 (2)
شهریور 1387 (2)
مرداد 1387 (2)
تیر 1387 (2)
خرداد 1387 (4)
اردیبهشت 1387 (3)
فروردین 1387 (1)
اسفند 1386 (4)
بهمن 1386 (3)
دی 1386 (3)
آذر 1386 (2)
آبان 1386 (1)
مهر 1386 (3)
شهریور 1386 (6)
مرداد 1386 (2)
تیر 1386 (5)
خرداد 1386 (7)
اردیبهشت 1386 (6)
فروردین 1386 (6)
اسفند 1385 (5)
بهمن 1385 (6)
دی 1385 (1)
آبان 1385 (4)
مهر 1385 (21)
شهریور 1385 (11)
مرداد 1385 (5)
تیر 1385 (3)
خرداد 1385 (3)
اردیبهشت 1385 (1)
فروردین 1385 (7)
اسفند 1384 (7)
بهمن 1384 (8)
دی 1384 (4)
آذر 1384 (6)
آبان 1384 (4)
مهر 1384 (5)
شهریور 1384 (10)
مرداد 1384 (1)

صفحات


جستجو
جستجو در بلاگ


دوستان
دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب
دلم پر از گلایه هاست
قلب پر از غم
Education Documents
جوجه اردک زشت
یه دوست دوست داشتنی
جاده ای تا بی نهایت

آمار وبلاگ ..
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدید ها :
كل نظر ها :
كل مطالب :



10:04 ق.ظ<-یکشنبه 8 اردیبهشت 1387<-یکشنبه 8 اردیبهشت 1387
سیمای یک رئیس جمهور

           
این یکی از روزهای نخستین سالهای دههء 60 است. در یکی از اتاقهای خوابگاه دانشگاه علم و صنعت، عکسی به یادگار گرفته شده از برای آیندگان. بیست و چند سال بعد، یکی از این 9 تن، رئیس جمهور ایران است. به نظر شما در کدام چهره می توان سیمای یک رئیس جمهور را دید؟
راستی اگر تونستید، جناب
 مجتبی هاشمی ثمره و دکتر صالحی را هم شناسایی کنید.





ویرایش شده در تاریخ یکشنبه 8 اردیبهشت 1387 و ساعت 09:04 ق.ظ

02:03 ق.ظ<-دوشنبه 28 اسفند 1385<-دوشنبه 28 اسفند 1385
متولد ۶۰-۵

.

عید آن سالها ...

عید آن سالها که 10 تومنی و 20 تومنی هنوز معنی خودش را می داشت و 200 تومنی بهترین اسکناس دنیا بود.

عید آن سالها که موی پدر سپید نبود ...

پدر از بد روزگار غمگین نبود

عید آن سالها که حاجی فیروزها نه برای نان شب عید که برای شادمانی کودکان در کوچه ها می نواختند ...

عید آن سالها که نوروز هیچ نبود خبر تولد بهار ...

خبر شادمانی و رقص و پایکوبی ها

عید آن سالها ...

آخ عید آن سالها ...

یادش بخیر.

 

 

 





ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

04:03 ق.ظ<-یکشنبه 13 اسفند 1385<-یکشنبه 13 اسفند 1385
متولد ۶۰ - ۴

.

5تا بودن ، هم اندازه و تا حدودی همرنگ و از یه جنس، توی اونا عروس هم بود.

هر چند که دلشون از سنگ بود. اما مهربون بودن، همیشه می خواستن همه رو دور هم ببینن، همیشه باعث می شدن که لحظات خوب و خوشی برای دیگرون رقم بخوره. کوچیک و بزرگ و کنار هم جمع می کردن،  اگه یکی از اونا نبود مشکل ایجاد می شد، هیچ کدوم از اتفاقات بالا رخ نمی داد، در واقع متحد بودن.

متعلق به کسی نبودن، برای همه بودن، خیلی وقت بود که اونا رو ندیده بودم، وقتی دیدمشون یاد دوران خوب گذشته افتادم، یاد اون روزایی که بی ریا و بدون هیچ کدوم از این دلخوریهایی که هست، ما رو دور هم جمع می کردن.

توی اون لحظات با هم بودن، جدا از حسادتها، گرفتاریها و مشکلات زندگی (نمی گم نبود، ولی برامون کم اهمیت بود) دور هم می شستیم و به این 5 تا نگاه می کردیم، به رقص اونا روی زمین و هوا. هنوز صدای به هم خوردنشون توی گوشم طنین اندازه.

ولی حالا چی؟ الان کدوم یکی از اوون همراه های همیشگی حاضرند یه بار دیگه اون جمع دوستانه و صمیمی ایجاد بشه؟ کدومشون اصلا وقت داره؟ شاید اگه من این 5 تا رو نمی دیدم به یادشون هم نبودم، شاید اوونا هم داشتن یواش، یواش من رو فراموش می کردن.

درسته که دلشون از سنگ بود، درسته که افکارشون سرد بود، درسته که سخت بودن، ولی مهربون بودن. آخه اونا سنگ بودن.

 

یاد اون داستانی افتادم که می گه:

از سنگ پرسیدن چرا از خدا نمی خوای که تو رو انسان کنه؟

سنگ جواب می ده : آخه هنوز اونقدر قلبم سنگ نشده.

 

یه سوال،

چه کسی حاضره دوباره بشینه و « یه قول دوقول » بازی کنه؟





ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

10:02 ق.ظ<-سه شنبه 1 اسفند 1385<-سه شنبه 1 اسفند 1385
احساس من (متولد ۳-۶۰)

.

دو سه روز پیش رفتم نون بگیرم، گنجشکی دیدم با یه یاکریم که از جلوی پام پریدند و کمی، فقط کمی اون طرف‌تر روی زمین نشستن. یادم اومد، قدیما اینجوری نبود. اونا تا ما آدما رو می دیدن فرار می کردن، فرار.

 چرا بازیهامون اینقدر خشن بود؟ چرا همیشه ابزارمون جنگی بود، چرا جنگجو بزرگ شدیم؟ تنفنگهای بادی 5/4 و 5/5، ساچمه‌هایی که ایده‌آلشون نشستن بربدن پرنده‌ها بود؟ تیر کمونهای سیمی و سنگی، 6 کشه و 12 کشه، خب، جنگ بود که ما هم جنگجویانه بازی می‌کردیم؟ آیا تنها توی محله ما اینجوری بود؟

بزرگتر هم که شدیم ... ، اما هیچگاه دلگیری نبود. من هیچگاه زیاد آن بازیها را نکردم ولی همیشه در محیطشان بودم، چگونه اینی شده‌ام که الان هستم؟ پس آدمها را چه می‌سازد؟ چرا دلم برای هر حیوانی که انسانی آزارش دهد می‌سوزد؟

 

 بازیهای رایانه ای الان چه تربیت می‌کنن؟ ما همدیگر را می‌زدیم، همه چیز را می‌زدیم ولی بار عاطفیمان زیاد بود. همدیگر را و دارائیهای بچگیمان را بسیار دوست داشتیم. یعنی الآنیها ندارند؟  دفتر 100 برگ دارائی بزرگی محسوب می‌شد، اگر جلد خاصی داشت که دیگر گنج بود، ولی خیلی بهم حسودی نمی‌کردیم. نمی‌دانم، یادم نمی‌آید که فخرفروشی زیاد داشته باشیم، نه اینکه نداشتیم ولی کم بود، یکدست‌تر بودیم. همیشه احساس می کنم بزرگتر که می‌شوم از مهربانی جامعه کاسته می‌شود، شاید از مهربانی من، شاید از مهربانی ما...





ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

10:02 ق.ظ<-شنبه 21 بهمن 1385<-شنبه 21 بهمن 1385
متولد ۶۰ - ۲

اجازه بدین یه بار دیگه آرزوهای دوران بچگیم، و شاید همه ما متولدین 60 رو دوره کنم،

-         برق موقع برنامه کودک نره

-         شب که نه تلویزیون بود و نه ماهواره و نه خیلی چیزای دیگه برق نره تا دوره هم باشیم.

-         من و هم سن و سال هام دوست داشتیم تلویزیون رنگی داشته باشیم (سالهای 65-66)

-         دوست نداشتیم شب موقع خواب مامان و بابا بیدارمون کنن برای اینکه به پناهگاه بریم.

-         دوست داشتیم توی مدرسه هم راحت سر کلاس بشینیم و مدام نبرن توی پناهگاه

-         دوست داشتیم روی نیمکت مدرسه 2 نفره بشینیم ، نه 3 نفره و یا حتی 4 نفره.

-     می دونید چرا آخه ما شصتی ها زیادیم، خیلی زیاد چون اوون موقع گفته شده بود بوجود آوردن ما ثواب و به فکر آینده ما، به فکر وضعیت ما در آینده توی اجتماع، گناه)

-         هم دوست داشتیم که موشکهای عراق و توی آسمون ببینیم.

-         و هم دوست نداشتیم، وقتی می دونستیم قراره بخوره توی سر متولد 60 و یا کسی که متولد 60 نیست.

-     دوست نداشتم باک موشک بی افته روی کمره پسر همسایمون (جلوی خانوادش) که همیشه توی جبهه بود و اونجا چیزیش نشده بود.

-          دوست نداشتم ببینم موشک خورده روی یک اتوبوس دو طبقه

-     گفتم اتوبوس دوطبقه، دوست داشتیم وقتی سوار اتوبوس های دوطبقه با بلیط های 10 ریالی می شیم طبقه بالا، اوون جلو بشینیم بالای سر راننده

ادامه ... خواهد داشت؟

 





ویرایش شده در تاریخ سه شنبه 1 اسفند 1385 و ساعت 10:02 ق.ظ

12:02 ب.ظ<-چهارشنبه 18 بهمن 1385<-چهارشنبه 18 بهمن 1385
متولد ۶۰

.

خیلی وقته ننوشتم، منظورم از خودم . اصلا نمی دونم باید بنویسم یا نه، چون كلی حرف دارم.

تو این مدت همش سعی كردم مطالبی رو كه خوشم می یاد، بزارم اینجا.

هیچ وقت سعی نكردم از چیزایی كه خوشم نمی یاد بنویسم. هیچ وقت سعی نكردم از خاطرات بچگیم بنویسم، خاطراتی كه شاید مربوط به من و خیلی های دیگه باشه، اونایی كه با من هم سن هستن و متولد 60.

یه نكته ای كه هست اینه كه ما كم نیستیم، اگه كمی به اطراف خودمون نگاه كنیم می بینیم كه خیلی زیادیم، چون گفته شده بود كه باید زیاد باشیم بی توجه به آینده این همه متولد 60 و ... كمی دور و نزدیك  رو كه می بینم بچه های 59 و 61 و می بینم اونا هم مثل ما با یه درد مشترك 8-7 ساله زندگی كردن، جنگ.

نمی دونم آرزوی بچه های الان چیه؟

ولی آرزوی ما متولدین 60 این بود كه موقع برنامه كودك برق قطع نشه.

شب كه نه تلویزیون برنامه ای به درد بخوری داشت و نه ماهواره و ویدویی وجود داشت (دیگه نمی گم كامپیوتر و خیلی چیزای دیگه هم وجود نداشت) دوست داشتیم برق قطع نشه.

دوست داشتیم ماشینی كه نفت می فروخت (لیتری 15 ریال) تو زمستون زود به زود بیاد تا با كمبود نفت روبرو نشیم. چون این چیزا رو درك می كردیم، چون متوجه بودیم.

                                                                                                        ادامه دارد ...

 





ویرایش شده در تاریخ سه شنبه 1 اسفند 1385 و ساعت 10:02 ق.ظ

Designers
LostLord+Alireza Asgari